تبليغاتX
دکتر فردا پرستار دیروز
این وبلاگ به آدرس

 

دکتر فردا پرستار دیروز

 

منتقل شده است.

 

www.doctore-javan.mihanblog.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 15:19  توسط زهرا  | 

ای مهمان عزیز!!

شما حبیب خدا هستید!!

آورنده برکت به خانه میزبان هستید!!

قدمتان سر چشمان ما!!

ولی خداییش انصاف داشته باشید!

نعلبکی ما جا سیگاری شما نیست!

ته سیگار شما دارد فرش ما را می سوزاند!!

این بچه بینوای ما از دود این دودکش شماست که سرفه اش بند نمی آید!

آیا اگر پرونده پزشکی خدمتتان ارائه کنیم برای حفظ جان میزبان مبتلا به ناراحتی تنفسی از مرگ در اثر خفگی حاضر به خاموش کردن سیگارتان می شوید؟؟؟

پی نوشت۱:ایام نوروز تنها ۱۳ روز از ۳۶۵ روز یک سال را شامل میشود.در فرهنگ ما این این ۱۳ روز عید با دید و بازدیدهای فشرده در سطح MP3 شناخته میشود.

ولی ای کاش این 13 روز تنها برای تعطیلات و بیرون کردن خستگی از تن شناخته میشد و بقیه روزهای سال به دیدار آشنایان اختصاص میافت.

اینگونه نه همه از این رفت آمدهای طوفانی خسته می شدند و نه دیدار خیلی از آشنایان به تنها ابتدای سال ختم نمیشد!

پی نوشت2:به هر حال ایام عید و تعطیلات با رسم زیبای 13 بدر به پایان رسید.

امیدوارم به همتون خوش گذشته باشه!

جستجو:من نمی دونم دکتر پترس و دکتر زینک یهو کجا غیبشون زده!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 23:23  توسط زهرا  | 

هشدار:

دوستان عزیزی که با مساله موجودات ماورایی مشکل دارند و با شنیدن اسمشون دچار بی خوابی میشن این پست رو نخونند.از ما گفتن بود!!!

ترم 1 پزشکی که بودم یک روز سر کلاس بهداشت خانم استاد با طعنه و کنایه گفت:دانشجوی پزشکی ایی که به فال قهوه و چشم زخم و جن اعتقاد داشته باشه،دانشجوی پزشکی نیست.

با اعتراض همه بچه ها مبنی بر اینکه اعتقاد بر وجود جن با اعتقاد به فال متفاوت است استاد دلایل این بی اعتقادی خود را اینچنین بیان کردند:«در طول تاریخ افرادی بوده اند که دچار اسکیزوفرنی(بیماری توهم)بوده اند و توهم دیدن موجودات عجیب را داشته اند.»

هیچ کدام از بچه های کلاس زیر بار این توجیه نرفتند.دلیلشون هم وجود سوره جن در قرآن بود.

به نظر من حتی بدون در نظر گرفتن بعد مذهبی و وجود سوره جن و اعتراف بر وجود این موجودات ماورایی در جهان در قران کریم،اینکه تعداد زیادی از افراد در طول تاریخ یک توهم مشابه در مورد یک موجود ماورایی داشته باشند بسیار بعید است.اگر چه این حقیقت هم انکار کردنی نیست که بسیاری از ادعاهای مبنی بر دیدار با چنین موجوداتی یا دروغین بوده و یا بر اساس توهم!!

به هر حال در اغلب خانواده ها داستانهایی از این موجودات هست!!!!

وقتی بچه بودم یکی از تفریحات ما بچه های فامیل وقتی دور همدیگه جمع بودیم صحبت از همین موجودات بود.هر کس سعی می کرد ترسناکترین داستانی که تا به حال دراین باره شنیده تعریف کنه.

یکی از پسرعموهای مادرم که یک سال از من کوچکتر بود استاد داستان سرایی دراین مورد بود و البته اغلب مواقع هم قهرمان قصه خودش بود!!

یادمه یک بار تعریف میکرد که یک شب که خواب بوده 3 تا جن اومدند و سه تایی از توی رختخواب بلندش کردند و تا وسط حیاط بردنش ولی برادر بزرگش بیدار شده و با دیدن برادر کوچیکش که وسط زمین و آسمون! بدون بال در حال پرواز بوده فریاد زده:کجا دارین میبرینش؟؟نبرینش!!!آقایون یا شاید هم خانمهای!اجنه با دیدن هیکل ورزشکاری برادر بزرگ ایشون ترسیده و طعمه لذیذشون رو همونجا وسط حیاط رها کرده و رفته اند و البته خود این آقا پسر موقعی که افتاده روی زمین تازه از خواب بیدار شده!!!

ببینید من چقدر ساده بودم که این قصه رو باور کرده بودم و هر شب با ترس از اینکه مبادا برادر و یا خواهر کوچیکه من رو هم با خودشون ببرند پای اونها رو با نخ به پای خودم می بستم.تازه فکر می کردم خودم خیلی بزرگم و زورشون نمیرسه بلندم کنند(اون موقع 7-8 سالم بود)

داستان دیگری که توی دوران کودکی ما بسیار شایع بود داستانی بود که برای وجه تسمیه ضرب المثل قوز بالای قوز ساخته و پرداخته شده بود!بدین صورت که می گفتند:

در قدیم مردی بوده که یک قوز درکمر داشته.یک شب این مرد تصمیم میگره که به حمام بره.شب هنگام موقعی که به حمام میره میبینه که توی حمام غوغایی به پاست.با تعجب میره تو و میبینه بــــه!!عروسیه!!!!

خوشحال میشه و میره وسط عروسی و به عروس و داماد هم تبریک میگه و حسابی مجلس رو گرم می کنه و بزن و بکوبی و رقصی و خلاصه حسابی صفا میده به محفل.بعد موقعی که قصد خروج از حمام رو داره پدر عروس صداش میزنه و بهش میگه:دستت درد نکنه که مجلس ما رو گرم کردی و باعث شدی حسابی به همه مهمونهای ما خوش بگذره.حالا ما هم به قصد سپاس از این محبت شما قوزتان را بر میداریم.در این هنگام بوده که مرد میفهمه که عروس و داماد آدمیزاد نبوده اند.ولی تا میاد به خودش بجنبه پدر عروس قوزشو برمیداره و همراه ایل و طایفه خودش و دامادش ناپدید میشن.

فردای اون روز مرد همه شهر رو از واقعه دیشب باخبر میکنه و خبر از برداشته شدن قوزش توسط طایفه اجنه میده.

مرد دیگری که او نیز دارای قوز بوده تصمیم میگیره از همین ترفند برای خلاصی از شره قوز خودش استفاده کنه.به همین مناسبت شب هنگام بقچه به بغل راهی گرمابه عمومی شهر میشه.دم در حمام که میرسه میبینه از توی حمام صداهایی میاد!!!با خودش میگه:«آخ جون پس امشب هم عروسیه!»با خوشحالی وارد میشه و شروع به بشکن زدن و رقص و پایکوبی می کنه.غافل از اینکه مراسم مذکور مراسم ختم بوده نه عروسی!با انجام چنین حرکاتی طایفه اجنه که احساس میکنند به متوفایشان بی احترامی شده با عصبانیت بلند میشن و بعد از اینکه کتک مفصلی به مرد میزنند قوزی که شب قبلش از آن مرد کذایی برداشته بودند روی قوز این مرد می گذارند و این چنین می شود که این مرد داری قوز بالای قوز می شود.

بر اساس همین داستان،ما بچه ها همگی از اینکه به تنهایی و بخصوص در شب به حمام بریم می ترسیدیم.شبهایی که از مهمانی برمیگشتیم من همیشه از اینکه از جلوی در حمام رد بشم واهمه داشتم.آخه فکر می کردیم حمام تالار اجنه است و هر شب هم توش مراسم بر پاست.

همین چند وقت اخیر یک شب که در خانه تنها بودم رفتم داخل حمام منزل و در حالیکه مثل همیشه مشغول برگزاری کنسرتی باشکوه بودم،ناگهان برق رفت!تمام وجودم پر از وحشت شده بود.یادم به این داستان حمام و مراسم جنها افتاده بود.یکهو یک صدایی اومد با خودم گفتم:یا خدا!فکر کنم عروسو آوردند!!خداییش داشتم سکته می کردم.

ولی با شنیدن یک صدای آشنا از پشت در حمام که می گفت:«زهرا!تو حمومی؟؟؟یه وقت نترسی آبجی!!!»نفسی به راحتی از عمیق ترین کیسه هوایی ریه ام کشیده و در حالیکه سعی داشتم لرزش صدامو پنهان کنم،خونسردی خودمو حفظ کرده و با صدای بلند به برادر کوچیکم گفت:نه بابا!ترس چی چیه؟؟؟من و ترس؟؟؟؟

ولی خوب برام تجربه شد که زین پس توصیه ایمنی عمه ام رو گوش داده و وقتی تنها در خانه هستم هوس حموم نکنم!!

معمولا توی کنفرانسهای دوستانه در دوران دانشگاه کسی وارد این مقولات نمی شه!!موضوع بسیاری از صحبتها و شب نشینیهای خوابگاه هم موضوعات فوق فرهنگی ایی مثل لهجه همکلاسیهای مذکر و رنگ لباسشون و نثار محبت به هفت جد اساتید محترمه و..بود.

تا اینکه یک شب در یک محفل شبانه خوابگاهی یکی از دوستان از خاطرات احضار روحش برای ما گفت.ما هم با اینکه هممون اینجوری شده بودیم: ولی تنها من باب رو کم کنی شروع به تعریف از همین داستانهای ماوراءالطبیعه کردیم.

داستان یکی از دوستانمون این بود:

یک راننده ترانزیت(کامیونهایی که بار میبرند به جاهای دور و حتی خارج از کشور) که انسان بسیار دل رحمی بوده یک شبی داشته از یک جاده ایی عبور می کرده.کنار جاده زن تنهایی رو میبینه که یک بچه توی بغلش گرفته و منتظر ماشینه.دلش به حال زنه می سوزه و سوارش میکنه!(و اصلا هم از خودش نمی پرسه که توی این بر و بیابون این زنه با بچه اش چیکار می کنند و چطوری سر از اینجا در آوردند؟!)بچه بی قراری میکنه و زنه توی بغلش بچه رو می جنبونده وقتی که بچه را روی داشبورد ماشین میذاره،راننده یکهو متوجه پاهای بچه میشه!!!!با تعجب برمیگرده و به پاهای زن نگاه میکنه و میبینه پاهای زن هم مثل پاهای بچه است. میفهمه که بعـــله!این خانم از اون خانمهاست.

راننده هم که ترسیده بوده سر یک پیچ سرعت کامیون رو کم میکنه و طی یک حرکت سریع در ماشین رو باز کرده و زن و بچه اش رو از ماشین میندازه بیرون!!(خیلی کارش بد بوده ها!)

بعد از مدتی وقتی داشته از جاده دیگری میگذشته مردی رو کنار جاده میبینه که با لباس عربی سفید رنگ و بلند برای کامیون دست بلند میکنه!راننده دل رحم هم دوباره ترمز کرده و مرد رو سوار می کنه!

توی راه با مرد رفیق میشه و شروع به گفتن خاطراتش میکنه.در بین خاطراتش از زنی بچه به بغل میگه که چند ماه پیش سوارش کرده و به دلیل غیر طبیعی بودن پاهاش اونو وسط راه با اون وضع پیاده میکنه.

مرد مسافر ازش می پرسه:یعنی چی پاهاش غیر طبیعی بود؟؟

راننده میگه!خوب غیر طبیعی بود دیگه.پاش مثل پای آدمیزاد نبود.

مرد مسافر ناگهان لباس عربیشو بالامیزنه و پاشو میذاره روی داشبورد ماشین و میگه منظورت اینه که این شکلی بود؟!

وقتی به اینجای داستان رسید یکی از بچه ها از ترس جیغ کشید و بی حال افتاد!!!!

پی نوشت1:من به وجود جن اعتقاد دارم.ولی اجنه با دنیای ما کاری ندارند.همانطور که ما با دنیای آنها کاری نداریم.بسیاری از این داستانهایی که از اجنه و ترسهای ناشی از آن گفته میشه در واقع ساخته و پرداخته ذهنهای خلاق بوده.

پی نوشت2:الان احساس میکنید به جز چیزهایی که مرئی هستند چیزهایی یا کسایی هم توی اتاق هستند که نامرئی هستند؟می ترسید سرتونو برگردونید به عقب؟؟خواهرتون یا برادرتون پیشتونه ولی جرات نمیکنید به پایین تنه اش نگاه کنید و مطمئن بشید که واقعا این خودشه که خودشه؟؟؟؟خواب از سرتون پریده؟؟جرات ندارید چراغو خاموش کنید؟؟

خوب حقتونه!!!!تا شما باشید که از این به بعد هشدارها رو جدی بگیرید!!!!!

پی نوشت3:نترسید.مادربزرگ من همیشه میگفت یک بسم الله الرحمان الرحیم که بگید اونها در میرن.

پی نوشت۴:آره!!!خودمم می دونم خیلی چرت و پرت نوشتم.بیشتر دلم میخواد نظرات شما رو درباره این موجدات نادیدنی بدونم.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 18:9  توسط زهرا  | 

فقط یک روز در سال!!!!

آری فقط همین یک روز در سال است که جامعه و صدا و سیما و دولت و مجلس و مدیریت بیمارستان و گه گداری بیماران‌،آنها را می بینند.

همین یک روز در سال است که وعده ها داده میشه!!!!اگر چه هیچ روزی در سال نیست که این وعده ها عملی شود.

تنها یک روز در سال گوشی موبایل آنها با هجمه پیام های تبریک از طرف دوستان و آشنایان و فامیل و همکاران و ...روبرو میشود.

تنها یک روز در سال با اسم آنها شناخته می شود.

ولی ای کاش آنها هر روز دیده می شدند،همانگونه که شایسته دیده شدن هستند.شاید اینگونه گوشه ایی از مشکلاتشان دیده و رمزگشایی میشد.

اگر چه برای آنها تنها یک روز در سال بسیار کم است ولی این یک روز،تنها متعلق به آنهاست.

آنهایی که نگاه سطحی جامعه آزارشان میدهد.

آنهایی که به اندازه کارشان و علمشان دستمزد نمیگیرند.

آنهایی که حق ندارند خسته شوند و ناراحت.

آنهایی که در معرض انواع آلودگی ها و بیماریهای خطرناک هستند.

آنهایی که گوششان پر شده از وعده های توخالی.

آنهایی که حق اعتراض ندارند.

آنهایی که با وجود تمام خلف وعده ها و علیرغم تمام بی انصافی های جامعه در حقشان باز هم آنقدر بزرگوار هستند که برای حل مشکلات صنفیشان اعتصاب نمی کنند و جان بیمارانشان را به خطر نمی اندازند.

آری!!!

                این یک روز متعلق به توست پـــرســتـــار

 

روزت مبـــــــــــــــارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 1:12  توسط زهرا  | 

تصمیم گرفتم اسم وبلاگم رو عوض کنم.

 

چه اسمی رو پیشنهاد میکنید؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 1:49  توسط زهرا  | 

یکی از بهترنی سریالهای کودکانه ایی که در دوران کودکی دیده ام قصه های مجید بود.

یادمه کلاس دوم ابتدایی بودم وقتی برای اولین بار بیننده قصه های ساده مجید و بی بی اش بودم.مجید و بی بی خیلی زود آشنای همه شدند.آخه مجید و بی بی مثل خودمان بودند.خونشون شبیه خونه ما بود.آشپزخونشون به کوچیکی آشپزخونه مادرم بود.توی خونشون مبلمان نچیده بود.توی حیاطشون استخر نبود.مهمتر از همه عین خود ما حرف میزد،با همان لهجه و با همان شیوه...

مجید نماینده ایی از قشر متوسط به پایین جامعه بود،قشری که زیاد در تلویزیون جایگاهی نداشت.

مجید با شیطنتهاش،محدودیتهاش،سادگیش و خل مشنگ بازیهاش و شعرهاش و حتی تنبیه های بدنی و تحقیرهای ناظمان توی دل همه ما جا باز کرده بود.اصلا مجید انگار خود ما بود.

و بی بی پیر مجید...

مهربون و کم حوصله و متعصب و سخت گیر و پایبند به سنتهای قدیمی.واقعا خیلی به مادربزرگ خودم شبیه بود.غرغرهاش و دعواهاش و محبتهاش و ...واقعا شبیه مادربزرگ خودم بود.

امروز موقعی که اخبار استان اصفهان خبر از فوت خانم پروین دخت یزدانیان را داد،بغض سنگینی راه گلویم را بست.باورم نمی شد که دیگر نباید منتظر بهبود بی بی مهربان قصهای زیبای مجید باشم.

خبر کوتاه بود ولی غمش و تاسفش برای متولدین دهه شصت که با مجید و بی بی بزرگ شده بودند خیلی عمیق بود.

این پست ادای دینی بود به زنی که بدون اغراق به اندازه مادربزرگ خودم دوستش داشتم و برای اینکه بگویم:

خداحافظ بی بی مهربان ما...

پی نوشت1:برای شادی روح این بانوی هنرمند یک فاتحه بخونید.

پی نوشت2: چند ماه پیش مطلبی در مورد خاطراتم از قصه های مجید و تقلیدهایم بخصوص از داستان میگو و کارهای عجیب بی بی مثل ساک بستنش برای اردوی دو روزه باغ ابریشم که برای ما مثل یک ضرب المثل شده است،نوشته بودم.ولی بعد از تصمیمم ناگهانی ام برای حذف وبلاگ آن مطلب را هم حذف کردم و متاسفانه دیگر در این مورد ننوشتم.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 21:9  توسط زهرا  | 

پر معناترین شعر مناسبتی که در تمام عمرم شنیده ام این بوده:

فصل گل و صنوبره                            عیدیِ ما یادت نره

به نظر من از تمام مراسم نوروز جذابترین بخش آن عیدی گرفتن است.

در اغلب مواقع عیدی به معنای اسکناس است.

امسال همگام با رسیدن سن برادرزاده ام حسین به حد نصاب سن لازم برای استقلال یافتن در عیدی گرفتن شب قبل از عید من و برادرم طی یک برنامه فشرده روشهای گرفتن عیدی را به او آموزش دادیم!

صبح روز عید حسین با لباس نو اومد خونه ما و طبق آموزشهای دیشب رفت پیش بابام و یقه اشو گرفت و گفت:آقاجون یالا عیدی منو بده!زود باش!

بابای من با مهربانی!دست کرد تو جیبش و یک اسکناس 10000تومانی در آورد و داد به حسین(البته بابام فقط برای حسین اینقدر ولخرجی کرد و به بقیه ما تقریبا نصف این مبلغ رو داد!)حسین پول رو گرفت و با تعجب نگاهش کرد.بعدش به بابام پسش داد و گفت:آقاجون این که عیدی نیست!!پوله!!!!

و اینچنین بود که من و برادرم فهمیدیم آموزشمون ناقص بوده و مهمترین بخش آموزش یعنی معنی کردن لغت عیدی را جا انداخته ایم.البته چون خوشبختانه این نقص آموزشی زود شناسایی شد توانستیم به موقع برطرفش کنیم!!

ولی گاهی اوقات توی بعضی فامیلها برخی از افراد هستند که عیدیشون غیر نقدیه.

مثلا پدر من خاله ایی دارند که تا همین چند سال پیش به هر بچه ایی که عید می رفت خونشون یک مشت بادام یا گردو به عنوان عیدی میدادند.آخه خاله ما در عین حال که وضع مالی چندان خوبی ندارند،خیلی مهربون هستند و دلشون نمی خواست بچه ایی که میره در خونشون دست خالی بیرون بیاد.

این عیدی با تمام سادگیش برای همه بچه ها اینقدر جالب و دوست داشتنی بود که تقریبا تمام بچه های فامیل حتی اونهایی که نسبت چندان نزدیکی با خاله عزیز پدر من نداشتند به هوای این یک مشت بادام یا گردو،صبح روز عید راه خانه ایشون رو در پیش می گرفتند.

زیباترین عیدی ایی که من در کودکی گرفته ام همین یک مشت بادام یا گردو خاله شهربانو بود.

امسال بازار عیدی برای من خیلی کساد بوده!!!!!!مثل اینکه خیلی از افرادی که تا سال پیش به من عیدی میدادند امسال تصمیم گرفتند برای عیدی دادن شرط سنی لحاظ کنند.

خواهش از دوستان:در مورد عیدیهاتون برام بنویسید.اینکه بهترین عیدی ایی که تا حالا گرفتید چی بوده و از طرف چه کسی؟و چرا اون عیدی براتون بهترین عیدی بوده؟

و اینکه وضعیت عیدی امسال چطوره؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 23:29  توسط زهرا  |